تبليغاتX
مهرا

 

 

اگر نیم کیلوی دیگر کم کنم یعنی تا الان ده کیلو کم کرده ام.نه اشتباه نکنید فکر میکنید من چاق بوده ام و حالا لاغر شده ام؟!نه خیر من لاغر بوده ام و حالا لاغرتر شده ام به میل خودم و با رضای دل خودم.بنده بسیار برای این لاغر(لاغرتر)شدن تلاش کرده ام.جلوی این شکم را گرفته ام ماه ها شیرینی نخورده ام.این قدر چای بدون قند خورده ام که دیگر نمی توانم چای شیرین را تحمل کنم.با روزی چهار قاشق برنج ساخته ام و تا حد مرگ کاهو  سبزی  و ماست با کدوخورده ام.من به این اراده ی فولادین خود افتخار می کنم.فکر می کنید حالا می ایم به حرف شما دوستان و خویشاوندان گوش بدهم و کمی چاق تر بشوم!!!!که چی؟؟؟که شما خوشتان بیاید؟؟؟میخواهم که نیاید!!!!

چون شما فکر می کنید ان وقت من خوشگل تر می شوم!!!به نظر خودم الان خیلی هم خوشگل ترم این را واقعا می گویم وبسیار خرسند و خوشحالم از این بی وزنی!باورتان نمی شود چقدر از این احساس سبکی لدت می برم!!!

در باشگاه:

ـــ خانوم شما که می خواین چاق بشین اینقده ندوین.با دستگاه بهتر جواب میده ها!!!

ــکی؟؟؟؟!!!با منید؟؟؟؟!!!من می خوام چاق بشم؟؟؟؟!!!

روزی دیگر در همان باشگاه:

ــخانوم شما که می خواین چاق بشین یه شکلاتی ساندویچی چیزی با خودتون بیارید توی باشگاه بخورید در ضمن بجای اب هم شربت بیارید.

ـــبله حتما این کارو می کنم ممنون از راهنمایتون.(توی دل خودم: عجباااا!!!!) 

نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388  توسط پریسا   | 


 

 

این روزها بد جور دلش هوایت را می کند وقتی اسم کرمانشاه را می شنود وقتی آهنگ کردی گوش میدهد:

اینطور موقع ها فقط می خواهم باشی و مرا در آغوش بگیری آرامم می کند این کارت حتی فکرش.چقدر خوب است که تو در فکر منی.برای من چه فرقی دارد که جنسیتت چیست!مهم این است که تو هستی.این روزها دلم پر می کشد برای دیدنت.گاهی اوقات اینقدر از دل تنگی داغ می شوم که دلم آتش می گیرد.

ولی من صبورم.منتظر آن روز گل گلی می مانم.انتظار با تو بودن به من شوق زندگی می دهد.به قول عزیزی که می گفت از وقتی با تو آشنا شده ام به شوقت صبح ها ساعت هفت بیدار می شوم.

عاشق آن روزم که در نفست نفس بکشم...

نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388  توسط پریسا   | 


 

 

دیشب خواب دیدم  هم ج ن س باز شده ام.چه خواب کثیفی!!!!!!اآن هم با کی؟؟؟!!!!!اوه اوه!!!!!

الان که یادم می آید چندشم میشود.من هیچ مشکلی با هم ج ن س بازان عزیز ندارم و همیشه از آنها دفاع می کنم.من درباره آنها زیاد مطالعه کردم.چیر های جالبی ازشان فهمیدم.پسر خاله ام دوستی دارد که او دو دوست هم ج ن س گرا دارد.این دفعه که رفتم کرج با او ملاقاتی داشتم اطلاعات زیادی به من داد ولی نمی دانم او که خودش اینها را می دانست چرا از هم ج ن س بازان پسر متنفر بود؟!خلاصه بگذریم.داشتم خوابم را می گفتم:

خدا را شکر کار به جاهای باریک نکشید که از خواب پریدم.نمی دانید چقدر خوشحال شدم که همه اش خواب بوده!!!!!!! اول از همه کلی خدا را شکر کردم که حقیقت نداشت وگرنه من چطور توی چشم همجنس محترم که این عمل ناشایست را با ایشان انجام داده ایم نگاه می کردم.البته خودش هم در این ماجرا نقش فراوانی داشت.بعد بلند شدم وبه سرعت به طرف دستشویی دویدم و ده بار دهانم را شستم.صبح که از خواب بیدار شدم نمی توانستم صبحانه بخورم.عجب خواب لجنی!!!!! 

 

پینوشت:این مدت خیلی خیلی گرفتار بودم.نتوانستم زیاد بنویسم.مجبور بودم برای کارهای اداری بروم تهران.ولی خدا را شکر کارهایم درست شد.

نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388  توسط پریسا   | 


این روزها خیلی خیلی حالمان خوب است.روز به روز هم بهتر می شویم.سال خیلی خوبی را شروع کردیم تا به حال که پر از اتفاقات خوب بوده وهر روزمان از دیروزمان بهتر.برای همه هم آرزو دارم روزگارشان مثل من رنگین باشد.

من عالیم عالی عالی.از این بهتر نمی شود.

نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388  توسط پریسا   | 




1.این روزهها خانه تکانی میکنیم.دوباره مادرم می خواهد این عنکوبتهای بیچاره را بی خانمان کند و بعضی شان را تار و مار.امسال می خواهم فکر دیگری به حال آنها بکنم تصمیم دارم همه شان را به اتاق خودم بیاورم.من هرگز عنکبوتی را نکشته ام.هرگز از آنها نترسیده ام حتی نوازششان هم می کنم. عشق می کنم وقتی این موجود دوست داشتنی هشت پا از سقف آویزان می شود (راستی حالشان بهم نمی خورد که سر و ته آویزانند؟)علاقه ی من به عنکبوتها بر می گردد به زمانی که  پنج ساله بودم وخاله ام آمد بود کمک مادرم برای خانه تکانی.خاله ی بی رحم در انباری خانه عنکبوتی را ویران کرد بعد خود عنکبوت را با جارو کشت.بنده شاهد این حادثه دلخراش بودم.بالای سر عنکبوت گریه کردم خیلی زیاد بعد  جسد را جمع کردم بردم در باغچه به خاک سپردم.

2.دیشب صدای گریه ریزی از خواب بیدارم کرد.صدا را دنبال کردم.دیدم کنج اتاق پشت پرده پری کوچکم کز کرده و گریه می کند.آنقدر خسته بودم که یادم رفت علت گریه اش را بپرسم فکر کنم با پری اتاق بغلی دعوایشان شده بود چون صدای گریه او را هم شنیدم گوشه ی دامنش هم پاره بود.باید به آنها تذکر بدهم که آرام تر دعوا کنند. می ترسم آخر سر با این چوبشان(همانهایی که سرش ستاره دارد)بلا ملایی بر سر هم بیاورند.

3.می خواستم امسال این سوراخ بالای پنجره ی اتاقم را با مشمایی چیزی پر کنم که دیگر گنجشگ آنجا لانه نکند.شما که نمی دانید؟! پدرم را در می آورند پدرم که خوب است پدر بزرگم هم در می آورند. خدا نصیب نکند!فصل جفتگیریشان که می شود بلوایی به بپا میکنند! بیا و ببین! سر گنجشک ماده دعوا می شود! کتک و کتک کاری!!! چنان جیک جیکی میکنند که سر سام می شوم(من مانده ام! موجود به این کوچکی صدای به این جیغی را از کجایش در می آورد؟)حالا کاش همین بود.گلاب به رویتان این گلدانهای پشت پنجره زیر فضولات شان معلوم نیستند.گندی می زنند دیدنی. خلاصه ما تصمیم گرفتم سوراخ را پر کنیم قبل از اینکه جانور آنجا لانه کند ولی سخت پشیمان شدم وقتی

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دو گنجشک در حال معاشقه هستند و قربان صدقه می کنند یکدیگر را.به حرفهایشان که گوش کردم شنیدم که در مورد خانه جدیدشان صحبت می کردند و اینکه اسم جوجه هایشان را چه بگزارند.


پینوشت: فکر کردید اسکول(درست نوشتم؟)شده ام؟شاید هم شده باشم ولی این چند روز حالم خیلی خیلی خوب است.روحم شاد شاد است روزی هزار بار قربانم می رودآخر آزادش کردم.نجاتش دادم. تا به حال کسی دریل به دست روحتان را سوراخ سوراخ کرده؟

نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387  توسط پریسا   | 




هنگام برگشت در ترمینال پسر بچه ی دعا فروشی به سمت من آمد و گفت: خانوم دعا میخواین؟

با لبخند به او گفتم:نه عزیزم

او اصرار کرد.هنگامی که دستم را در کیف بردم با قیافه ی مظلومش گفت: خانوم میشه همرو یه جا بخرین.همش میشه شیش تومن.میخوام زودتر برم خونمون.

ساعت را نگاه کردم دیر بود گفتم:  آخه من این همه دعا رو میخوام چی کار؟!

گفت: واستون می زارم مسجد.

پسرک خیلی به دلم نشست.پول را به او دادم با وجودی که میدانستم دعاها را به مسجد نمی برد برای من چه اهمیتی داشت.او رفت.بعد از چند دقیقه دوباره برگشت خوشحال به نظر می رسید.کنار من ایستاد و شروع به شمردن پولهای مچاله اش کرد احساس کردم به من اعتماد دارد به او گفتم: پولاتو اینطوری نشمر!

او توجهی به این حرف من نکرد و گفت:دارم پولامو جمع میکنم که عید لباس بخرم.

گفتم: خوب میکنی.اسمت چیه؟چند سالته؟

گفت: اسمم سهیله.یازده سالمه.

گفتم: مدرسه می ری؟

گفت: اگه نرم که خیلی بد میشه.

از این حرفش خوشحال شدم گفتم: درسات خوبه؟البته اگر دوس داری جواب بده.

گفت: آره بد نیست مامانم دیروز اومده بود مدرسه کارنامه ی ماهیانمو بگیره.

گفتم: لهجه نداری!اصفهانی نیستی؟

گفت: نه من افغانی هستم ولی می تونم همه جایی حرف بزنم اصفهانی.افغانی.ترکی

خیلی تعجب کردم اصلا به قیافه اش نمی آمد گفتم: ایران به دنیا اومدی؟

گفت: وقتی دو سالم بود اومدیم ایران.

گفتم: چندتا بچه اید؟

گفت: با خودم هشت تا!

همون موقع شاگرد راننده داد زد بیاید سوار شید می خوایم حرکت کنیم.من با سهیل خداحافظی کردم به او دست دادم وخودم را به سمت او خم کردم.لبهایم را در صورت نرمش فرو کردم و او را بوسیدم.در گوشش آرام گفتم:مواظب خودت باش.او مات و مبهوت به من نگاه می کرد.فکر کنم خود را در ذهنش مالنایی کردم.

تا در اتوبوس با من آمد وقتی خواستم سوار شوم رو به او کردم و با لبخند گفتم: راستی اسم منم پریساس.

سوار شدم.جایم را پیدا کردم.نشستم.کتابم را از کیف بیرون آوردم.همانطور که کتاب می خواندم سرم را بالا آوردم دیدم پائین پنجره ایستاده و به من خیره شده به او لبخند زدم و برایش دست تکان دادم او هم همین طور.با ایما و اشاره سعی کردم به او بفهمانم دیر است برو خانه ولی او تا آخرین لحظه همان جا ایستاد وقتی حرکت کردیم او دنبال اتوبوس دوید.دست تکان می داد و چیزی می گفت.صدایش را نشنیدم ولی احساس کردم گفت هیچ وقت فراموشت نمیکنم.

پینوشت: خوانندگان محترم بنده لپ ایشان را بوسیدم لپ=عضوی که در دو سوی دهان قرار دارد زیر چشم و مجاور بینی.بعضی ها خیال کرده بودند  ... نعوذ بالله!!!بچه باز که نیستم!!!


نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387  توسط پریسا   | 



1.

چرا حرفهایتان را به کسی میگوید که بعد بر علیه شما استفاده کند؟؟

آدمها را نشناخته ای پریسا!دیگر نمیخواهم با بعضی از آدمها که خیلی هم احساس نزدیکی میکنند حرف بزنم(آن شب دلم شکست.از تو هم نا امید شدم.قبلم تیر کشید باورم نشد که این تو بودی)


2.

چقدر من عوض شده ام اینرا وقتی فهمیدم که به سلیقه ی خودم در انتخاب رنگها دقت کردم وقتی که پنجمین جامه ی خاکستری ام را به تن می کردم.

این روزها خیلی حالم بد است از این بدتر نمی شود.کجاست آن من شاد وسر زنده؟

خسته شده ام از خودم از این زندگی مردگی .روزی رسیده که می فهمم هیچ نیستم و هیچ ندارم و هیچ نمی خواهم الا مرگ.

دلم مردن می خواهد.کاش میتوانستم خودم را بکشم جراتش را دارم حتی ذره ای از این خواب جان آرام شیرین نمی ترسم.کاش خانواده ام اینقدر مرا دوست نداشتند کاش مادرم اینقدر به من وابسته نبود.مرده شور همه ی وابستگی ها را ببرد.

خسته ام از خودم از همه چیز

امروز وقتی کامیون لاین کناری داشت از کامیون دیگری سبقت می گرفت آرزو کردم که به ما برخورد کند(به اندازه ی کافی بزرگ بود)و من تنها کشته ی این حادثه باشم ومرا در همان بیابان رها کنند وبروند انگار که اصلا چیزی نشده و سگی.موشی.کرکسی پیدا شود تنم را تکه تکه کند.می توانم حس کنم نفس های سگی که مرا می درد  نفس های گرمش  که به جسم بی جان یخ کرده ی من می خورد یا صدای جویده شدنم  به دست موشی یا تیزی منقار کرکسی که تنم را پاره پاره می کند دیگر از شب و سکوت وتنهایی نمی ترسم.

یا لااقل قطع نخاع می شدم و مرا برای درمان به یکی از این کشورهایی می بردند که بیماران از همه جا رانده شده را با  رضایت خودشان می کشند و انجا مرا راحت می کردند.

3.

کاش وقتی می خواستند به این دنیا بفرستندمان از ما می پرسیدند آیا می خواهید به دنیا بیاید؟یا حداقل این حق را به ما بدهند که اگر زودتر از موعد مقرر خواستید می توانید بروید.

پس این چطور اختیاریست؟!!

مثل این می ماند که کسی را به جایی تبعید کنند و بگویند خودمان آوردیمت خودمان هم می بریمت.محل تبعید را نیز ما تعیین میکنیم! البته این اجبار نیست ها تو حق انتخاب داری که هر طور بخواهی زندگی کنی فقط در همین محدوده!!

آغاز اجبار.پایان اجبار وسط هم از آن ما!!!!

عجب مختارهای مجبوری هستیم ما!!!!

دقت کردید ما را به هیچ جایشان نگرفتند؟!!!!


پینوشت یک:تا بحال شده برای کسی گریه کنید(کسی که بسیار ادعای عاشقی اش می شود)و او اصلا به شما اهمیت ندهد؟

پینوشت دو: عزیزم میخواهم راحتت کنم راحت راحت.وقتش رسیده مرگ یکبار شیون هم یکبار

نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387  توسط پریسا   | 




قطره ای خون در هوا معلق است.

مردی میان سال کلاه لبه دارش را از سر بر میدارد با لبخند میگوید:عصر بخیر خانم

من متحیر!!!!:

لباسام دارن پاره میشن!نمی خوام کسی تنمو ببینه. سعی میکنم جلوی پاره شدنشو بگیرم ولی من دو تا دست بیشتر ندارم!خودمو بغل میکنم.

کمکم کنید تو رو خدا یکی یه کاپشنی چیزی به من بده خواهش میکنم

چرا کسی بهم توجه نمیکنه؟

...

تازه می فهمم اصلا کسی منو نمی بینه!

چرا این پیاده رو اینقد بزرگه؟! تیرای چراغ برق برای ده ی شصتن!

اصلا اینجا کجاس؟؟؟؟

اگر کسی منو نمی بینه پس چرا اون اقا بهم عصر بخیر گفت؟!

من دارم می ترسم.

 توی این شهر قدیمی چی کار میکنم؟!

قبل از اینکه بیام اینجا کجا بودم؟!هر چی فک میکنم یادم نمیاد.

خیابونای پهن سنگ فرش.ساختمونای خاکستری!

این جا همه چیز غریبه.

داره شب میشه.کجا برم من که پولی ندارم!!!

کاش نخ و سوزن داشتم لباسمو وصله می کردم.

موهام...موهای من که اینقد بلند نبود!!!

چرا من روسری ندارم؟!

همون مرد قبلی دوباره میاد و میگه:

Excusez moi Mademoiselle...j

حرفشو قطع میکنم :

Aidez moi si'l vous plait!monsieur!si'l vous plait, c'est terrible!!!!!je me suis perdre,a moi monsieur

مرد:

Je suis occupe.j'ai beaucoup de travail a' faire

Je suis de'sole',nous devons partir.Je vous emme'ne avec moi

چاره ایی ندارم باید بهش اعتماد کنم.

...

...

کجا رفت؟!هر چقد دنبالش میگردم نیست.

وای خدایا کمکم کن من اینجا چی کار می کنم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

میخوام برم ولی با خودم فکر میکنم شاید اون مرد دوباره بیاد.

هیچ کس تو خیابون نیست.آسمون ابر داره.همه چیز خاکستریه فقط هوا زرد چرکه.

وحشت میکنم...من خیلی ترسیدم...

از دور دو نفر و می بینم یه خانوم و آقا جوون با هم حرف می زنن و میخندن.

به طرفشون می دوم ولی اونا خیلی دورن من بهشون نمیرسم.صدا شون میزنم ولی نمی شنون

دلسرد و ناراحت بر می گردم سر جای اولم.میرم روی پله یه ساختمون بزرگ که فک کنم مدرسه باشه می شینم روی همون پله اول طوری که اگه دوباره برگشت منو ببینه.هوا سرد تر شده کز میکنم به دیوار تکیه میدم.خیلی خسته هستم باید یه کم بخوابم.

نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387  توسط پریسا   | 




بهار می آید.بهار با گل و سبزه می آید.بهار با ماهی گلی می آید.

نم نمک می رسد اینک بهار...

میدانم بهار نزدیک است.طبیعت,رنگ عوض کرده.

و من  نمی خواهم به روی خودم بیاورم که سال تمام است

میگویم:می بینی؟همه جا داره بهار می شه ولی بوی بهار نمیاد!!!



پینوشت : این روزها زود به زود آپ میکنم چون چند روز نیستم.

نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387  توسط پریسا   | 


زندگی زیباست...

زندگی پرواز پرنده ای در اسمان است...

زندگی شگفتن گل سرخیست...

زندگی خنده ی کودکیست...

زندگی آواز قناریست...

زندگی دشت سبزیست...

زندگی ...

زندگی ...

زندگی ...

اووووووووووووووووووووق.حالم بهم خورد از این کلیشه ی بی معنی.

هیچ کس نتوانست مثل سم مندس در فیلم American Beauty زندگی را معنا کند:

زندگی گردش بی هدف کیسه پلاستیکی ست که خود را به دست باد سپرده در جوار مقداری برگ خشک

(تمام این ماجرای سمبلیک  بطور زیبایی برایم معنا شده است)

یک حرکت تکرار شونده بر گرد خود که گاهی اوقات کمی فقط کمی تغییر مسیر می دهد.

یعنی سرگردانی.حیرانی.پریشانی

یک تکاپوی بیهوده برای بدست آوردن تمام چیزهای بیهوده.

زندگی انگیزه ای برای یافتن هدفهای بی هدفی است.

کودکی با شوق گردوی را می شکند ولی گردو پوک است.زندگی همان گردوی پوک است و ما همان کودک

خیلی صادق هدایت شده ام نه؟!!

پینوشت: همه ی این احوالات مقطعی است میگذرد و دوباره آن اراجیف بالاتر تکرار میشود و من عاشق این تکرارم.

پینوشت دو : گاهی اوقات آدم حالش گرفته می شود  و من هم آدمم.(پینوشت اندر پینوشت: آه چقدر وقت بود افسردگی نگرفته بود)

پینوشت سه : داریوش چه محکم آدم را در افسردگی نگه میدارد.اینها را وقتی داریوش میخواند نوشتم یا او قدرت عجیبی دارد یا من زیادی تاثیر پذیرم.

در ضمن  می دانم  عق را اینطور می نویسند ولی من دوست دارم  آن مدلی بنویسم.



نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387  توسط پریسا   |